چون باد هوای کوی و برزن داریم پیراهنی از عبور بر تن داریم
هر جاده قدم قدم تو را می گوید ما آمدنی به رنگ رفتن داریم
پس از رفتنت آرزوهایم را دفن خواهم کرد ، دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عکس اتاقم را به پستوی زمان خواهم برد . نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ورود هیچ نگاهی را به رویاهایم نخواهم داد ، این را قول می دهم ....!
*****
راستش حوصله ی هیچ چیزی رو ندارم پس بدون هیچ توضیح و مقدمه ای به همه تون می گم که : در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می خورد و می تراشد ....
سرد است تبی که در تنم افتاده
نام چه کسی از دهنم افتاده؟
یک روز یقینا خفه ام خواهد کرد
دستی که به دور گردنم افتاده
( جلیل صفربیگی )
می گریم و چشم هایم از ابر پر است
کافی است که دیگر دلم از صبر پر است
ای چشم غزال کم بیا نزدیکم
پاهای من از دویدن ابر پر است
( جلیل صفربیگی )
دیری است غمی سترگ دارد این شهر
یوسف های بزرگ دارد این شهر
پیراهن من سهم برادرهایم ....
دیدید چقدر گرگ دارد این شهر
جایی که تمام واژه ها هیس شود
سجاده ترانه خوان ابلیس شود
باید که تمام واژه ها را بارید
شاید که خدای کاعذی خیس شود
تینا ....
خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد تینا ؟
هوای عید با خود بوی غم می آورد تینا !
مرا بی شعر در ذهنت مجسم کن نمی خندی ؟
تو وقتی نیستی این مرد کم می آورد تینا !
شب ِ بی شعر، چای ِ سرد ، عید ِ تلخ ، راه ِ دور
بد ِ تقدیر دارد پشت هم می آورد تینا !
به جان تو ملالی نیست غیر از نیستی پیشم
و این که غصه فکر دم به دم می آورد تینا !
کجای زندگی لنگ است وقتی من نمی خوانم
جهان چیزی مگر بی شعر کم می آورد تینا ؟
تو را مشغول بودم قوری چینی خودش را کشت
دوباره زهر جای چای دم می آورد تینا !
( مهدی فرجی )
حالا تو نیستی ....
باید کمک کنی کمرم را شکسته اند
بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند
نه راه پیش مانده برایم ، نه راه پس
پل های امن پشت سرم را شکسته اند
هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند
هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند
حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند
آیینه های دور و برم را شکسته اند
گُل های قاصدک خبرم را نمی برند
پای همیشه در سفرم را شکسته اند
حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو
با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند
( مهدی فرجی )
حرفت قبول .... !
حرفت قبول ، لایق خوبی نبوده ام
وقتی بدم ، موافق خوبی نبوده ام
عذرای پاک دامن اشعار آبی ام
من را ببخش ، وامق خوبی نبوده ام
فهمیدی این که خنده ی تلخم تصنعی است؟
اَلحَق که من منافق خوبی نبوده ام !
هر چه نگاه می کنم این روزها به خویش
جز شانه های هق هق ِ خوبی نبوده ام
این بادها به کهنگی ام طعنه می زنند
من بادبان قایق خوبی نبوده ام
من هیچ وقت شاعر خوبی نمی شوم !
من هیچ وقت خالق خوبی نبوده ام !
فهمیدم این که فلسفه ی من شکستن است
هرگز دچار منطق خوبی نبوده ام
حرفت قبول ، هرچه که گفتی قبول ، آه
اما نگو که عاشق خوبی نبوده ام !
خاتون .... !
خاتون ! خودم کتیبه ای از آهم ، دیگر ز تو ملال نمی خواهم
حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد ، من وازه های لال نمی خواهم
تردیدی آن چنان که تو می دانی ، مثل خوره به جان من افتاده ست
چیزی بگو که دلخوشی ام باشد ، تقدیر و احتمال نمی خواهم
با این چنین تبسم کمرنگی ، برگشتنت قشنگ نخواهد بود
سیب آن زمان که سرخ شود سیب است ، من هدیه های کال نمی خواهم
روزی دلت گرفت و گمان کردی ، وقتش رسیده است که برگردی
پای همان درخت اساطیری ، تقویم ماه و سال نمی خواهم
من دلخوشم به این که کنار تو ، یک عمر آشنای قفس باشم
پرواز را ز یاد نخواهم برد ، اما دوباره بال نمی خواهم
آری ، اگر به خویش قبولاندم ، تو رفته ای و باز نخواهی گشت
دل می دهم به هر چه که باداباد ! از مرگ هم مجال نمی خواهم ....
( بابک دولتی )
روزگار ما بد نیست .... !
و زندگی به مذاق گل شما بد نیست!
پرنده حال و هوایش که در هوا بد نیست
برای من که در این شهر بی کس و کارم
دوباره خلوت شب های روستا بد نیست!
شما بهار ، شما گل ، به دامنت داری
برایتان ، گذر کُند روزها ، بد نیست!
سری به کلبه نمناک من بزن ، خوب است
برای تجربه و درک تنگنا بد نیست
گرسنه ؛ عشق نمی فهمد و نمی داند
چه چیز ، پیش خدا خوب نیست یا بد نیست
چرا به حال خودم گریه ام نمی گیرد ؟
برای گریه هوای دلم چرا بد نیست !؟
دو تکه نان و نفس های از سر اجبار
تو باورت نشود ! روزگار ما بد نیست !!
دروغ بود .... !
گفتند طی شده است زمستان ، دروغ بود ! گنجشکهای مرده ! بهاران دروغ بود
از ارتفاع خشک درختان ، کلاغ ها فریاد می کشند که باران دروغ بود
گمراه اگر شدیم به تدبیر خود شدیم اینها که بسته ایم به شیطان دروغ بود !
یا ما نهال خرم خلقت نبوده ایم یا وعده های شوکت انسان دروغ بود
گردی که داشت دامن صحرا ، فرو نشست یعنی دروغ بود سواران ، دروغ بود !
بیهوده انتظار تهمتن چه می کشید ؟! افسانه بود رستم دستان ! .... دروغ بود
(حسن احمدی فرد )
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 توسط مرد خط خطی | لينك ثابت
|
نمی دونم چی بگم آخه تصمیم گرفته بودم که دیگه نیام و بی خیال وبلاگ بشم ولی این قدر با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره خودمو راضی کردم و اومدم تا حرفایی رو که هیچ وقت به هیچ کسی نگفته بودم به شما بگم .....
راستش توی این مدتی که نبودم بازم مثل همیشه یه اتفاق هایی برام افتاد که داره یه خرده مسیر زندگیمو عوض می کنه و .....
نمی دونم چرا زندگیم این قدر پیچ و خم داره و هر روز منو به یه جایی می کشونه ، شاید به خاطر اینه که :
من سر به تنم زیاد بود از اول
شالوده ام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق به هم ریخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول
فکر کنم بازم دارم پرت و پلا می گم ولی اینو مطمئنم که هر کسی جای من بود تا حالا صد بار کلک خودشو کنده بود .....
در آخر یکی از حرفای بهار رو براتون می نویسم :
« به این نتیجه رسیده ام که رفتن کم آوردن است ، وقتی می خواهند ریشه هایت را بخشکانند باید ماند و ایستاد ، مثل سرو ها که ایستاده می میرند .... »
هر روز سراغ دردسر می گردم
با عشق به دنبال خطر می گردم
گفتی که برو ، چشم ، ولی چون خورشید
شب می روم و سپیده بر می گردم
( وحید امیری )
یک بار ، نه صد بار ، نه هر بار نفهمید
انگار نه انگار... نه ! انگار نفهمید
فریاد زدم ، داد زدم ، دوستتان دا...
یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید
( جلیل صفر بیگی )
هی پیچ زدم طناب را در مشتم
هی شعر پرید از سرانگشتم
هر چندکلنجار ... نه ! بی فایده بود
دیروز غروب من خودم را کشتم
( جلیل صفر بیگی )
افسوس به دام بندگی افتادیم
در تاب و تب دوندگی افتادیم
یک عمر به این گمان که شاعر هستیم
از خواب و خوراک و زندگی افتادیم
( جلیل صفر بیگی )
انگار که در سرم تکاپویی هست
آشفتگی و شور و هیاهویی هست
چندی است که سخت از خودم می ترسم
در جیب کتم همیشه چاقویی هست
( جلیل صفر بیگی )
آن چشم نجیب تا ابد خیس کجاست ؟
عصیان گر بی گناه پردیس کجاست ؟
دیری است دل خدا برایش تنگ است
آدم تو بگو حضرت ابلیس کجاست ؟
و اما چند تا غزل که با حال و هوای این روزام خیلی سازگاره و همه شون کار زنده یاد نجمه زارع هست .....
هیچ کس نیست ....
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه ! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند
من مردهام در من هوای هیچکس نیست
دنیای مرموزیست ما باید بدانیم
که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که میداند خدای هیچکس نیست
من میروم هرچند میدانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست
هیچ وقت ....
تو نیستی و این در و دیوار هیچوقت...
غیر از تو من به هیچکس انگار هیچوقت...
اینجا دلم برای تو هِی شور میزند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت...
اخبار گفت شهر شما امن و ناراحت است
من باورم نمیشود ، اخبار هیچوقت...
حیفند روزهای جوانی ، نمیشوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچوقت
من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بودهام برات سزاوار؟ ... هیچوقت !
بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچوقت...
چهقدر نقشه کشیدم برای زندگیم ....
بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد
بعید نیست و بگذار هرچه میخواهد
قبیلهام به دروغ و دَغَل به باد دهد
زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه... ، مرا
دوصد کنایه و ضربالمثل به باد دهد
قفس چه دورهی سختیست، میروم هرچند
مرا جسارت این راهِحل به باد دهد
...
چهقدر نقشه کشیدم برای زندگیم
بعید نیست که آن را اجل به باد دهد
خیلی چیزها ....
بیتو اندیشیدهام کمتر به خیلی چیزها
میشوم بیاعتنا دیگر به خیلی چیزها
تا چه پیش آید برای من ! نمیدانم هنوز...
دوری از تو میشود منجر به خیلی چیزها
غیرمعمولیست رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی میشود ـ مادر به خیلی چیزها
نامههایت ، عکسهایت ، خاطرات کهنهات
میزنند اینجا به روحم ضربه، خیلی چیزها
...
هیچ حرفی نیست ، دارم کمکم عادت میکنم
من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها
میروم هرچند بعد از تو برایم هیچچیز...
بعدِ من اما تو راحتتر به خیلی چیزها...
و اما سه غزل به هم پیوسته ....
صدای پچپچِ غم ... خواب من به هم خورده است
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است
صدای پچپچِ غم ... هیس ! هیس ! ساکت باش
سکوت ، در دلِ بیتاب من به هم خورده است
تو قابِ عکس مرا دیدهای ، نمیدانی
نشاطِ چهرهی در قابِ من به هم خورده است
غم تو را نسرودم وگرنه میدیدی
که وزن ، در غزلِ ناب من به هم خورده است
هجای چشم تو را وزنها نمیفهمند
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است
(2)
دو ساعتی که به اندازهی دو سال گذشت
تمام عمرِ من انگار در خیال گذشت
ـ ببند پنجرهها را که کوچه نا امن است...
نسیم آمد و نشنید و بیخیال گذشت
درست روی همین صندلی تو را دیدم
نگاه خیرهی تو... لحظهای که لال گذشت
ـ چه ساعتیست ببخشید؟... ساده بود اما
چهها که از دل تو با همین سؤال گذشت
...
گذشت و رفت و به تو فکر میکنم ـ تنها ـ
دو ساعتی که به اندازهی دو سال گذشت
(3)
تمام عمر من انگار در غم و درد است
مرا غروب تو صد سال پیرتر کرده است
تمام خاطرهها پیش روی چشم منند
زبان گشوده به تکرار: او چه نامرد است
ـ بیا و پاره کن این نامه را نمیبینی ؟
دو سال میشود او نامهای نیاورده است ...؟
همیشه گفتهام اما نمیشود انگار
دل تو سخت مرا پایبند خود کرده است
تمام میشود این قصه آه حرف بزن
فقط نپرس که « لیلی زن است یا مرد است !! »
چشم انتظار قدم های بهاری تون هستم ، یا علی ...
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط مرد خط خطی | لينك ثابت
|
راستش بازم این دفه شروع کردن برام خیلی سخته آخه خیلی حرف دارم که بزنم ولی نمی دونم چی بگم یا چه جوری بگم ، یه بار می گم از دلتنگی هام براتون بگم یه بار می گم نه از دلیل دلتنگی هام بگم بهتره ، یه بار می گم سکوت کنم یه بار می گم نه اصلا باید هر چی که توی دلم هست رو بریزم بیرون ؛ حالا شما می گین من چیکار کنم با این دل بهونه گیر .....؟
بی خیالش بالاخره یه جوری شروع می کنم دیگه .....
*****
« شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت ولی می شود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت . »
نمی دونم این جمله بالایی مقدمه ی خوبی بود یا نه ولی بالاخره هر آغازی یه پایانی داره و فکر کنم پایان عمر این وبلاگ هم نزدیکه ؛ سخته بگم ولی شاید این آخرین پستی باشه که توی وبلاگ می ذارم و شاید این وبلاگ برای همیشه بسته بشه ، پس این دم آخر از همه ی دوستانی که با حرفام ناخواسته باعث ناراحتی اونا شدم معذرت می خوام ، باور کنین تنها دلخوشی من این وبلاگ بود و همه ی درد دلمو این جا خالی می کردم و اگه زمانی یه حرفی زدم فقط از روی دلتنگی بوده .....
*****
خب این پست آخری رو با تمام وجود تقدیم می کنم به بهاری که هم دلیل آغاز این وبلاگ بود و هم دلیل پایانش ؛ ناگفته نباشه که خیلی جاش خالیه ولی حیف که دیگه نیستش .....
راستش اردیبهشت ماه 86 توی یه نامه ای برای بهاری نوشتم :
قلم به پا شد و دستی نوشت می آیی
تو روز چندم اردیبهشت می آیی ..... ؟
که چند روز بعدش بهاری اومد پیشم و کنار هم بودیم ، شاید خنده تون بگیره ولی باور کنین دوتامون از خجالت حرف نمی زدیم و همش سرمون پایین بود .... واقعا یادش بخیر به خدا وقتی یاد اون روزا می افتم یه حسرت خیلی بزرگ رو توی وجودم احساس می کنم ، یادش بخیر با چه عشقی به بهار می گفتم که :
« من فکر می کنم که فکر کردن به تو نهایت فکر کردن است !! »
*****
یادمه وقتی این وبلاگ رو شروع کردم ، نوشتم که همه چیز تکرار می شه و حالا باز هم به این نتیجه رسیدم که آره همه چیز در حال تکرار شدنه ، آخه همه ی اتفاق هایی که تا حالا برام افتاده بازم برام تکرار شده فقط با یه تفاوت کوچولو که اگه کمی دقیق نگاه کنیم می بینیم شاید یه کم ظاهر قضیه فرق می کرده وگرنه اتفاق همون اتفاق قبلی بوده ؛ نمی دونم چرا دارم این حرفا رو می زنم ولی شما ببخشین ، شاید مقدمه ای بود برای این رباعی :
تاریکم و شب از دل من می جوشد
تکرار به تکرار خودش می کوشد
تکراریم آنقدر که حالا دیگر
پیراهنم از حفظ مرا می پوشد
( جلیل صفربیگی )
فکر کنم بازم مثل همیشه دارم پرت و پلا می گم ، خداییش روحیه ی درستی ندارم یعنی هیچ وقت نداشتم ، واسه همینم هست که همیشه پرت و پلا می گم و ناخواسته همه رو از دست خودم می رنجونم ؛ بازم ببخشید ، اصلا بی خیالش بریم برسیم به شعر که از هر چیزی بهتره ، فقط بهتون توصیه می کنم که همه ی شعرها رو بخونین آخه شعرهای این دفه واقعا قشنگ هستن .....
سلام ! حال همهي ما خوب است ملالي نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالي دور، که مردم به آن شادمانيِ بيسبب ميگويند با اين همه عمري اگر باقي بود طوري از کنارِ زندگي ميگذرم که نه زانويِ آهويِ بيجفت بلرزد
و نه اين دلِ ناماندگارِ بيدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم حواليِ خوابهاي ما سالِ پرباراني بود ميدانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازهي باز نيامدن است اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي ببين انعکاس تبسم رويا شبيه شمايل شقايق نيست ! راستي خبرت بدهم خواب ديدهام خانهاي خريدهام بيپرده ، بيپنجره ، بيدر ، بيديوار ... هي بخند! بيپرده بگويمت چيزي نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد از فرازِ کوچهي ما ميگذرد باد بوي نامهاي کسان من ميدهد يادت ميآيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري !؟ نه ريرا جان نامهام بايد کوتاه باشد ساده باشد بي حرفي از ابهام و آينه ، از نو برايت مينويسم حال همهي ما خوب است اما تو باور نکن !
( زنده یاد نادر ابراهیمی )
نگو بار گران بودیم و رفتیم ....
نگو نا مهربان بودیم و رفتیم ....
نگو اینها دلیل محکمی نیست ....
بگو با دیگران بودیم و رفتیم ....
اينگونه که بي گدار در گِل بروي
تا مقصد عاشقانه ، مشکل بروي
من با چه زباني به تو حالي بکنم
از ديده نرفته اي که از دل بروي
( عابد اسماعيلي )
من همسفر شراب ، از زرد به سرخ
من همره التهاب ، از زرد به سرخ
یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد
چون هجرت آفتاب ، از زرد به سرخ
( زنده یاد قیصر امین پور )
ای کاش که خال گردنت باشم من
گلدوزی ِ شال گردنت باشم من
ای عشق ببخشید ولی میخواهم
همواره وَبال گردنت باشم من
گشته به دلم برات می بینمتان
در قید همین حیات می بینمتان
خواهی که دلم شکسته باشد ، باشد
پس روی پل صراط می بینمتان
یک عالمه اشک از دلت می گیرند
هی آینه در مقابلت می گیرند
خورشید بزرگ من کمی همّت کن
دارند به سادگی گِلت می گیرند
جایی که حماسه ریشه در غم دارد
هر سال دوازده محرم دارد
ای دوست چگونه دم ز مولا بزنم
این شهر هزار ابن ملجم دارم !
مادرم روی سرم قرآن گرفت
آیه ها در پیش چشمم جان گرفت
ابرهای هر دو عالم آمدند
رفتم و پشت سرم باران گرفت
( زنده یاد سلمان هراتی )
انگار کمی کم شده ام از دستت
پاییز مسلم شده ام از دستت
ای زلزله ی همیشه در من جاری
آوار تر از بم شده ام از دستت
ایـن پنجـره ها برای پـرواز کم است
با این همه وسعت آسمان باز کم است
بعـد از تو هزار بـار عـاشق شده ام
پایان تو را ایـن همه آغـاز کم است
آن چشم پر از ستاره بر می گرد
آن سینه ی پاره پاره بر می گردد
رفته است ولی به چشم خود می بینم
یک روز دلم دوباره بر می گردد
( مصطفی محدثی )
باور کنین خیلی وقت بود که منتظر اردیبهشت ماه بودم تا این غزل بسیار زیبا رو براتون بنویسم و حالا اردیبهشت ماه بهانه ای شد تا این غزل رو تقدیم کنم به بانوی اردیبهشت .....
اما به ما نيامده دل کندن از شما .....
از چشمهاي من هيجان را گرفته ايد
اين روزها عجب خودتان را گرفته ايد
ارديبهشت نيست که ؛ اُردي جهنم است
لبهاي سرختان که دهان را گرفته ايد-
به چرت و پرت و فحش و .... ؛ ببخشيد مدتي است
ازشعرهام لحن و بيان را گرفته ايد
خانم جسارت است ! ببخشيد يک سوال
با اخمتان کجاي جهان را گرفته ايد !؟
خانم ! شما که درس نخوانديد پس کجا -
کي دکتراي زخم زبان را گرفته ايد !؟
خانم جواب نامه نداديد بس نبود !؟
ديگر چرا کبوترمان را گرفته ايد ؟
*
خانم عجالتا برويم آخر غزل
نه اين که وقت نيست ؛ امان را گرفته ايد
اما به ما نيامده دل کندن از شما
............................................
( محمد علي پور شيخ علي )
از راه می رسد .....
از راه می رسد چمدانی که سال هاست ...
با خاطرات مرد جوانی که سال هاست –
بر سنگ فرش خیس جهان راه می رود
بر سنگ فرش خیس جهانی که سال هاست-
- در قصه های ساده ی مادر بزرگ بود
وِرد زبان دخترکانی که سال هاست ...
*****
این نامه رسمی است ، تو محکوم این غزل
در دادگاه ، دردِ کسانی که سال هاست ...
پیش از صدور حکم ، زمین شعله می کِشد
وا می شود دوباره دهانی که سال هاست ....
- من ، سال هاست ... مَردم این شهر شاهدند !
- : این لهجه آشناست ، زبانی که سال هاست –
با من تمام درد مـرا داد کـرده اسـت :
- : آقا شما درست همانی که سال هاست ....
*****
مَـرد از کنـار متـن بـه آغوش بـاد رفـت
این است آن " خجسته زمانی " که سال هاست ...
*****
در باز شد و باز به راهش ادامه داد
در خواب های خود چمدانی که سال هاست ...
(حامد شاهین مهر)
آه گلنار .....
باز خوابید تن فربه ی میدان با تو
شهوت یک شب آلوده ی تهران با تو
آه گلنار ! همین بوق ، همین ترمزها
برده از یاد تو میعاد درختان با تو
بوق ها باز جویدند تنت را امشب
آه گلنار ! چه کرده است خیابان با تو
سال ها فاصله داری ز شب دهکده و
در هم آمیختن گیسوی باران با تو
عرق شور کجا ؟ بوی گل و شیر کجا ؟
سال ها فاصله ی دختر چوپان با تو !
قصدش این است که گرمای تنت را بمکد
که قدم می زند این گونه زمستان با تو
دست تو سرد ، دلت سرد ، نگاهت سرد است
نیست آن شعله ی رقصنده ی پیچان با تو
می روم دور شوم روی سرم می ریزد
خاطراتم همه پوسیده و ویران با تو
با من اندوه درختان انار بی بار
عشق بازی کثیف شب تهران با تو
(حسن صادقی پناه)
.....
از فکر من بگذر ، خیالت تخت باشد
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد از این سر سخت باشد
تصمیم دارد با خودش با کم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد هم بسازد
هرچند دشوار است باید پا بگیرم
تا انتقامم را از این دنیا بگیرم
من خسته ام دیوانه ام آزارکافی ست
راهی ندارم پیش رو دیوار کافی ست
جز دردها سهمم نبود از با تو بودن
لطفا برو دست از سرم بردار کافی ست
لج می کند جسمت بگوید زنده هستی
وقتی برایم مرده ای انکارکافی ست
با ساز دنیا گرچه مجبورم برقصم
حرفی ندارم چون برایم دار کافی ست
من خسته ام دیوانه م دلگیرم از تو
خود را همین امروز پس میگیرم از تو
از فکر من بگذر ، خیالت تخت باشد
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
( الهام دیداریان )
انگار می خواهم بمیرم .....
دست از سرم بردار می خواهم بميرم
تنها مرا بگذار می خواهم بميرم
فردا که می آيد قرار آخر ماست
قبل از همين ديدار می خواهم بميرم
از زنده بودن ، از خودم ، از سادگی هام
ديگر شدم بيزار می خواهم بميرم
صد بار گفتم مرگ اما زنده ماندم
باور بکن اين بار می خواهم بميرم
حالا که کم کم شعر هم پايان گرفته است
يخ کرده ام انگار می خواهم بميرم
و اما یک غزل قدیمی که خاطره های تابستون 85 رو زنده می کنه ....
همشیره ....
بی خود نگرد این دور و برها جانمازی نیست
همشیره فکرش را نکن دیگر نیازی نیست
این روزها حتی خدا هم از نمازی که -
چیزی نمی فهمیم ازآن یک ذره راضی نیست
دیگر نماز و جانماز و .... هر چه می دانی
قدر سر سوزن برایش امتیازی نیست
همشیره دنیا هست دیگر زود می گردد
فرصت برای این که با رقصش بسازی نیست
عصر مدرنیته ست ، اکسیژن خطر دارد
این زندگی غیر از تنفس های گازی نیست
باور بکن این جا جنین ، نُه ماهه می گندد
امکان یک « آدم شدن » از هر لحاظی نیست
همشیره نشنیده بگیر از من ولی دنیاست
شوخی ندارد جای حتی اعتراضی نیست
*****
من عاشقم اما برای من خطر دارد
عاشق شدن خیلی برایم دردسر دارد
هی درد می بارد برایم آسمان ، هر قدر
دارم تحمل میکنم ، او بیشتر دارد
حالا هلال ماه هم سی روز ِ کامل هست
خم مانده پشتش ، ماه هم دردِ کمر دارد
همشیره اینها را شنیدی ؟ فکرکن حالا
یک جا تمام دردها را « یک نفر » دارد
برگرد حال و روز این جا را که می بینی
این جا برای چشم های تو ضرر دارد
( سعیده کشاورزی )
این شعر بسیار زیبا رو هم تقدیم می کنم به همه ی لاله های عاشق بم که زلزله فرصت عشق بازی رو بهشون نداد .....
داغ داریم نه داغی که بر آن اخم کنیم
مرگمان باد که شِکواییه از زخم کنیم
مرد آن است که از نسل سیاوش باشد
"عاشقی شیوه ی مردان بلا کش باشد"
چندقرن است که زخمی متوالی دارند
از کویر آمده ها بغض سفالی دارند
بنویسید گلو های شما راه بهشت
بنویسید مرا ، شهر مرا ، خِشت به خِشت
بنویسید که بَم مظهر گمنامی هاست
سرزمین ِ نفَس ِِ زخمی ِ بسطامی هاست
بنویسید زنی مُرد که زنبیل نداشت
پسری زیر زمین بود ، پدر بیل نداشت
بنویسید که با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لای پتو آوردند
زلفها گرچه پر از خاک و لبش گر چه کبود
"دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود"
بنویسید غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجره ها ضجه ی مرگ آمده بود
شهر آنقدر پریشان شده بود انگاری
شاه قاجار به خونخواهی ارگ آمده بود
با دلی پر شده از زخم نمک می خوردیم
"دوش وقت سحر از غصه ترک می خوردیم"
مثل وقتی که دل چلچله ای می شکند
مرد هم زیر غم زلزله ای می شکند
زیر بار غم شهرم جگرم می سوزد
به خدا بال و پرم ، بال و پرم می سوزد
مثل مرغی شده ام در قفسی از آتش
ها چه قدر این وَر و آن وَر بپرم می سوزد
یاد نارنج و حناهای نکوبیده بخیر
توی این شهر پر از دود سرم می سوزد
چاره ای نیست گلم قسمت من هم این است
دل به هر سرو قدی می سپرم می سوزد
الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز
گله ای هست اگر ، حوصله ای نیست عزیز
مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خواست
بَم همین طور نمی ماند و بر خواهد خواست
داغ دیدیم شما داغ نبینبد قبول
تبری همنفس باغ نبینید قبول
هیچ جای دل آباد شما بم نشود
سایه ی لطف شما از سر ما کم نشود
گاه گاهی به لب عشق صدامان بکنید
داغ دیدیم امید است دعامان بکنید
بم به امید خدا شاد و جوان خواهد شد
"نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد"
در مورد این شعر اصلا چیزی نمی گم فقط بخونین و لذت ببرین .....
روزگار ما ....
حکم در دست شما نيست ولي سر هستيد
داغ يک غزوه نداريد پيمبر هستيد
با شما هستم اگر جنگ صليبي کرديد
دست در خون دل اين همه بي بي کرديد
لا اقل بُر بزنيد آس به ما هم برسد
قطره اي جرعه ي عباس به ما هم برسد
اين همه دست يکي نيست قبولم باشد
آيه ي ديگري از شان نزولم باشد
سهم من چيست مگر ؟!! صندلي دار شما !!
عکس ترحيم سفید من و ديوار شما
خانه بر دوش ِغزل هستم و مي گردم من
حاج زنبور عسل هستم و مي گردم من
*****
داده ام پيشتر از من خبرم را ببرند
دل افتاده به خون جگرم را ببرند
خواستم مضحکه شهر شود اين همه حرف
حرفهايي که قرار است سرم را ببرند
دگرم زخم نزن داس تو را مي دانم
قسم حضرت عباس تو را مي دانم
دل نده ، نامه نده ، شعر نخوان ليلا جان
دگر از چشم من افتاد جهان ليلا جان
***
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خب طبيعي ست که يک روز به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
***
صبح يک روز من از پيش خودم خواهم رفت
بي خبر با دل درويش خودم خواهم رفت
مي روم تا در ميخانه کمي مست کنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبايست کنم
بي خيال همه کس باشم و دريا باشم
دائم الخمر ترين آدم دنيا با شم
آنقدر مست که اندوه جهانم برود
استکان روي لبم باشد و جانم برود
ساقيا ! در بدنم نيست توان ، جام بده
گور باباي غم هردو جهان، جام بده
برود هرکه دلش خواست شکايت بکند
شهر بايد به من الکلي عادت بکند
(جابر نوري سمسکندي)
دیگه همه تون رو به خدا می سپارم
موفق باشین یا علی .....
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط مرد خط خطی | لينك ثابت
|
راستش اين چند روزي كه نبودم اتفاق هاي زيادي برام افتاد كه خيلي توي روحيه ام تاثير گذاشت ، يكيش مرگ يكي از عزيزانم بود كه باعث شد بفهمم مرگ ، خيلي بيش تر از اون چيزي كه فكر مي كردم به ما نزديكه ....
وقتي به جاي خالي اون عزيز فكر مي كنم خيلي دلم مي گيره ، خيلي ، كاش هنوز بود تا ....
*****
در عوض يه اتفاق خوب هم ديروز برام افتاد ، اونم آشنايي با يه دوست هست ، آشنايي با آقاي امير پيمان كه يكي از شاعرهاي خوب كشور هستن ، به همين خاطر اين پست رو تقديم به همين دوست يك روزه ام مي كنم و يه شعر بسيار زيبا رو از اين دوست عزيز براتون مي نويسم ، البته قبلا اين شعر رو توي وبلاگ گذاشته بودم كه به صورت ناقص بود اما الان كاملشو مي ذارم ....
اين رباعي رو به ياد شب هاي چهارده همه ي ماههايي كه گذشتن مي نويسم ، شب هايي كه ساعت 9 با بهار به ماه نگاه مي كرديم و اين شعر رو مي خونديم ، يادش بخير ....
از لال ترين لال ها لال ترم
از هر چه اسير بي پر و بال ترم
هر لحظه بدون او هزاران سال است
اي نوح ! من از تو هم كهنسال ترم
( ميلاد عرفان پور )
من قرعه به نامم از ازل افتاده
یک مرد همیشه در هچل افتاده
در بازی عشق تو گرفتار شدم
مثل مگسی که در عسل افتاده
( جليل صفربيگي )
شهري است شلوغ با هياهويي چند
بازار سياه وچشم و ابرويي چند
هر گوشه ي اين شهر بساطي پهن است
اي عشق دل شكسته كيلويي چند ؟
( جليل صفربيگي )
زیبایی تو خواب مرا ریخت به هم
آرامش مرداب مرا ریخت به هم
زیبا تر از آنی که تحمل بکنم
زیبایی ات اعصاب مرا ریخت به هم
( جليل صفربيگي )
هی پیچ زدم طناب را در مشتم
هی شعر پرید از سرانگشتم
هر چندکلنجار ... نه !بی فایده بود
دیروز غروب من خودم را کشتم
( جليل صفربيگي )
دلم گرفته ....
دلم گرفته از اين روزها دلم تنگ است
ميان ما و رسيدن ، هزار فرسنگ است
مرا گشايش چندين دريچه کافی نيست
هزار عرصه برای پريدنم تنگ است
اسير خاکم و پرواز سرنوشتم بود
فرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است
چگونه سر کند اينجا ترانه خود را
دلی که با تپش عشق او هماهنگ است؟
هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد
چگونه راه بجويد که روبه رو سنگ است؟
مرا به زاويه باغ عشق مهمان کن
در اين هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است...
( زنده ياد سلمان هراتی )
این بار چشمهای شما حرف می زنند ....
پس ایستاده ای خبرم را بیاورند
جسمم که نیست، بلکه سرم را بیاورند
در ایستگاه منتظری تا مسافران
آن کفش های دربه درم را بیاورند
توی شناسنامه ی تو مانده نیمه ام
شاید که نیمه ی دگرم را بیاورند
شاید که در کتاب تو قائم مقامها
منشور چشمهای ترم را بیاورند
این بار چشمهای شما حرف می زنند
تا شعرهای کور و کرم را بیاورند
من مدتی است از نت پرواز ها پرم
کاری کنید بال و پرم را بیاورند
نه ! ... این منم : شبیه به دی ماه یک درخت
گنجشکها فقط تبرم را بیاورند
بیهوده دل مبند که اصلا قرار نیست
نام و نشان مختصرم را بیاورند
شش سین بچین به سفره ی عیدت ، دعا بکن
همراه این بهار سرم را بیاورند !
( محمد بیریای گیلانی )
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 توسط مرد خط خطی | لينك ثابت
|