سلام فکر کنم شما دیگه به دیر آپ کردنام عادت کرده باشین ولی چه کنیم شرمنده متاهلی همینه دیگه از شوخی که بگذریم جدا کمتر وقت آزاد دارم و حسابی گرفتار هستم آخه هم دانشگاه هست ، هم مغازه و از همه مهم تر اهل و عیال و البته سفر مشهدی که پیش رو داشتم و مشرف شدن به پابوس امام رضا ( ع ) .... آره دیگه امام رضا طلبید و ما هم رفتیم زیارت ولی حیف که چه زود گذشت ، واقعا یادش بخیر چقدر لذت بخش بود و چقدر خوش گذشت آخه تنها بودم و حسابی با آقا درد و دل کردم ، اونم چه درد و دلی ؛ بعد از هشت سال هر چی غم و غصه توی دلم بود رو به آقا گفتم و اونم مثل دفعه ی قبل سنگ صبور خوبی برام بود و به حرفام گوش داد .... راستی داشت یادم می رفت یه شب که مشهد بودم حسابی برف اومد که باعث شد یکی از قشنگ ترین شب های زندگی من رقم بخوره ، آخه واسه اولین بار لذت قدم برداشتن روی برف رو تجربه کردم ، اونم چه جوری : شب بود و تنهایی روی برفا قدم بر می داشتم ، گنبد امام رضا هم روبروم بود و دعای کمیل رو زیر لب زمزمه می کردم ، هر از گاهی هم این ابیات رو می خوندم : گلدسته هایش را تماشا می کنم از دور امشب سلامی هم به آقا می کنم از دور خوشحال باش ای دل شبیه پرچم سبزش بین کبوترها تو را جا می کنم از دور هم خضر را هم حضرت عباس را امشب نزدیک سقاخانه پیدا می کنم از دور رودم که باید بگذرم از کوه و دشت رنج آینده ام را نذر دریا می کنم از دور انگشتر مادر بزرگ و التماسش را در بقچه ای پیچیده اهدا می کنم از دور .... آخ که چقدر لذت بخش بود ، توی این چند روزه خاطره های خیلی قشنگی برام رقم خورد که همیشه توی ذهنم موندگاره که یکی از اونا آشنا شدن با سید وحید صادقی یکی از بر و بچه های شاعر خوانساری هست که توی اردوی مشهد کلی واسه هم شعر خوندیم و.... خب دیگه نمی دونم چی بگم پس تا پست بعدی که نمی دونم کی هست همه تون رو به خدا می سپارم البته اول چند تا شعر براتون می ذارم و بعد یا علی .... دیر آمدی .... دیر آمدی موسی عصر اعجاز ها گذشته است اکنون عصایت را به چارلی چاپلین قرض بده تا کمی بخندیم (شمس لنگرودی) چشم هایت.... بگذار باران ببارد، در بندر چشمهایت تا سینه سرخی بنوشد آب از سر چشمهایت بگذار تا تشنه ام من این شربت سرمه ای را لیوان به لیوان بنوشم تا آخر چشمهایت در گوشه ای از اتاقم، بگذار پایان بگیرم تا هیچکس را نبینم دور و بر چشمهایت مرد غم آلوده تو دیگر جسارت ندارد بگذار دنیا بچرخد بر محور چشمهایت با هر که و هر چه هستی عیبی ندارد اگر چه اسم مرا خط کشیدی از دفتر چشمهایت با این غزلهای داغم می ترسم امروز و فردا بر روی میزت بریزد خاکستر چشمهایت امروز هم مثل هر روز، من آمدم تو نبودی این جمله را می نویسم روی در چشمهایت ! یادگار آسمان ها تا یاد تو در پیش چشمم می نشیند ، پروازهایی بی نشان یادم می آید در چارچوب میله های نا امیدی ، یکریز دارد آسمان یادم می آید وقتی که چشمانت هوای گریه دارند ، بر شانه هایم برف سستی می نشیند وقتی که چشمانت ... نمی دانم چرا من ، یک سر تگرگ بی امان یادم می آید معصوم کوچک ! یادگار آسمان ها ! گاهی که می خوانی زمان معنا ندارد گاهی که می خوانی میان گریه هایم ، آوای شیرین اذان یادم می آید وقتی هوا سرمایه لَختی نفس نیست ، وقتی که آرامش نمی بارد در این شهر وقتی که دیگر طاقت ماندن ندارم ، آن چشم های مهربان یادم می آید یادت می آید پیش هم بودیم روزی ؟ ما را جدا کردند دنیامان قفس شد گفتی « بخوان تا فرصتی دیگر بتابد » گفتی « کمی دیگر بمان یادم می آید » بی طاقتی در تار و پودم ریشه کرده است ، پرواز را آیا برایم می نویسی ؟ از من مگیر ای مهربان ، تقصیر من نیست ، هی آسمان ، هی آسمان یادم می آید بالاخره .... فرهاد خیال کرده که عاشق تر از او پیدا نمی شود دارم دنبال یک ساختمان صد طبقه می گردم که خودم را از آن بالا ... این زندگی هم که برای کسی شیرین نمی شود بالاخره یکی باید خودش را از این پایین به آن بالا ... دارد سرم گیج می رود گیج می رود گیج ... (جلیل صفربیگی) و اما یک شعر سپید بسیار زیبا از جلیل صفر بیگی مکاشفه.... در آغاز ، فقط کلمه بود عشق . نه من بودم نه تو هنوز « دوستت دارم » نازل نشده بود من داشتم برادری را که نداشتم می کُشتم کلاغی که به خانه اش نرسیده بود ، قاریِ آوازی شد که خاک ر بر من نازل کرد من تازه داشتم برادرم را می کاشتم که تو سبز شدی بر کوه نشسته بودم پدرم پسری خَلف نیاورده بود تو نبودی من می گریستم می گریستم می گریستم نخواستم که بِایستم سر به کوه گذاشتم به میقاتی که با تو نداشتم می آمدم آتشی به جانم انداخته بودی که سینه ام را می سوزاند و خداوند به من فرمان ایست ! ایست ! ایست ! داده بود و من نَایستاده بودم گوساله کردی مرا که عشق ، خر می کند عزیزم ! و من شده بودم ! جادو شدم هیچ ماری عصای دستم نشد رودی ، دریایی نبود دل بزنم بشکافم از هم فراری دهم تو را از قبیله ات پدرم درآمد تا برایت خواب دیدم برادرانی را که نداشتم به خوابم سرک کشیدند سگ در رگ هایشان لَه لَه زد گرگ از سرشان پرید و تا دهان به « دوستت دارم » گشودم ، افتادم در چاهی که خودم کندم برادرانت اما زیبایی ات را چوب حراج زدند و دَرهم فروختندت من فقط پیراهنی بیش تر از تو پاره کرده بودم وگرنه این بیماری مصری بود عزیزم ! سرم را برایت فرستادم در تشتی که طلا اما نبود تاج خاری حتی بر سرم نداشتم پدرم مقدس نبود نخلی مادرم نشده بود شیر هیچ خرمایی را نخورده بودم جز تو حرفی نداشتم بزنم زمین گهواره ام نبود دیوانه ای از من بیرون زده بود و کودکان محله حواریونم بودند خدایم تو بودی و بتی تراشیده بودم از خودم شکستی مرا دست بسته چشم بسته مرا کشاندی به آتشی که در من برپا کرده بودی و من پسری ، سَری نداشتم قربانی ات کنم به کوه زدم با جنّیان و پریان نشستم و برنخاستم چشمک زده بودی و در چشم به هم زدنی « تخت تو را و بخت تو را دزدیدم » من اما همچنان « خواب یک ستاره ی قرمز می دیدم » و موریانه ها خوابم را خورده بودند در آغاز ، فقط کلمه نبود تو بودی که طعمه ی ماهیانم کردی با ماهیان خندیدم و رقصیدم پری ِ دریایی ام بودی شاه ماهی رگ هایم دریا در من موج گرفته بود در خونم شنا کردی من زبان موج ها را نمی دانستم در اوج بودم و به موجم سپردی دریا را من دیوانه کرده ام یا تو ؟ سلام .... کسی آمد که حرف عشق با ما زد دل ترسوی ما هم دل به دریا زد .... .... نیستی و اتاق چشم درانده به کوچه و دنبال قدمهای تو می گردد که باید دیگر بپیچی توی کوچه و درختهای بلند حیاط همسایه برایت دست تکان بدهند و گنجشکهایشان را ول کنند توی هوا تا برایت کِل بکشند و بنشینند روی هر دیوار به تماشای عبور معطرت از دالان این روزهای پاییزی ! من هم نشسته ام و کلیدهای واژه را فشار می دهم در ذهن این رایانه دلتنگ انگشتهات !.... علامت تعجب می ریزد بیرون فقط ! ... تعجب از اینکه تو نیستی اما عطرت لابه لای همین واژه ها هم پیچیده !... من اما تعجب نمی کنم ...من با اتاق ، با در ، با گلیم ، با مبل ، با رایانه فرق می کنم !... حتی با درختهای حیاط همسایه و با گنجشکها ! .... من می دانم که تو آن قدر هستی که نبودنت نیست می شود ! ... **** این دفه واقعا نمی دونم از کجا شروع کنم ، باور کنین راست می گم آخه یه اتفاقاتی برام افتاد که خودم هنوز باورم نمی شه ، راستش نمی دونم چی شد یا چه جوری شد ولی اوایل ماه رمضون بود که همه چی دست به دست هم داد و قرار بر این شد که بریم خواستگاری بهار و .... دیگه خدا کمک کرد و خیلی از مشکلات حل شد و بعد از یه سری از تشریفات معمول بالاخره روز جمعه ششم آذر ماه 88 من و بهار با هم ازدواج کردیم و دیگه برای همیشه مال هم شدیم .... یادش بخیر اون شب یه بارون نم نم خیلی قشنگ می اومد که منو یاد این شعر می انداخت : من : دهکده ها نبض حقایق هستند او : مردم دِه با تو موافق هستند ناگاه صدای خیس رعدی پیچید : باران که بیاید همه عاشق هستند ! آخ که چه شبی بود اون شب ، به خدا خیلی قشنگ بود ، اصلا زمان برام معنا نداشت و یه حال و هوایی داشتم که هیچ وقت تجربه ش نکرده بودم ، نمی دونم می فهمین چی می گم یا نه ولی به قول بهار جونم فراوان قشنگ بود .... **** راستش وقتی عاقد داشت خطبه عقد رو می خوند نمی دونم چرا ولی یه دفه دلم گرفت و کلی برای خودم و بهار دعا کردم و باز حضرت حافظ اومد توی نظرم و آروم زیر لب این بیت رو زمزمه کردم : ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند .... بگذریم حالا که دارم به این چند ساله فکر می کنم همه ی اتفاقا مثل یه فیلم ، خیلی سریع از ذهنم می گذره یادش بخیر چقدر سختی کشیدیم ، چقدر غصه خوردیم ، چقدر واسه هم خط و نشون کشیدیم خط و نشون کشیدیم ، چقدر قول و قرار گذاشتیم ، چقدر توی تنهایی اشک ریختیم و گریه کردیم .... بازم بگذریم ولی حالا بعد از این همه دربه دری به این نتیجه رسیدم تا یه چیزی رو با سختی به دست نیاری واقعا قدرش رو نمی دونی .... **** از پل های زیادی پریده ام در رودخانه های بسیاری غرق شده ام بارها شاخ به شاخ شده ام با زندگی بارها گلوله خورده ام و بارها مرده ام عشق از من یک بدل کار حرفه ای ساخته است ! گیسوی تو یادآور گیسوی درخت باران زده و بوی تنت بوی درخت از بین تمام عشق های دنیا من اسم تو را نوشته ام روی درخت ای کـاش کـه من پـیـر شـوم در بـغـلت بـا دسـت ِ تـو زنـجـیـر شـوم در بـغـلت پـرواز پــُر از حـس ِ رهـایی سـت ولی ای کـاش زمـیـن گـیـر شـوم در بـغـلت انگار همیشه جای یک تن خالی ست این بار کسی نیست نه ! اصلن خالی ست یک نیمکت نشسته دارم در خود جای دو نفر همیشه در من خالی ست این رباعی هم تقدیم به بارون شب ازدواج مون : باید که از ایـن دقیقه هـا عکس گرفت از بـارش ِ ابــر، از خــدا عکس گرفت برقی زد از آسـمـان، گـمانـم کـه خــدا از عشق ِ میـان ِ ما دوتا عکس گرفت گل سرخ .... آمد و نوشت خوب و زیبا ، گل سرخ موضوع جدید درس انشا ، گل سرخ یک لحظه قلم به سمت دفتر خم شد آهسته نوشت یک معما ، گل سرخ بوی تو تمام دفترم را پر کرد آن شب تو سری زدی به ما یا گل سرخ بَه بَه چه شباهتی ولی راست بگو نام تو نبوده پیش از این ها گل سرخ یک لحظه معلم از نگاهم پی برد در دفتر من تویی ، تو تنها گل سرخ پرسید که غیر از تو کسی عاشق نیست گفتم که اجا ... اجازه آقا گل سرخ پرسید که حرف دیگری هم داری تا سبز شود تمام دنیا گل سرخ گفتم که کبوتر دلم پر بکشد از این ور سادگی من تا گل سرخ گفتم که تمام ابرها می دانند من معتقدم به زندگی با گل سرخ چون آخر زنگ است همه گوش کنید این شعر قشنگ است فقط با گل سرخ تو را من پدر در پدر دوست دارم .... به غربت تو را بیش تر دوست دارم همین است اگر من سفر دوست دارم به پیشانی ام کولیان خوانده بودند که در عشق ، راه خطر دوست دارم اگر خواب دیدم که سروی رشیدم به دست تو حتما تبر دوست دارم زنی چون تو نَقل قبیله است ، گویی تو را من پدر در پدر دوست دارم ببین عاشقی چیز پیچیده ای نیست فقط دوست دارم ، اگر دوست دارم مرا می کُشی و نمی فهمی آخر تو را از خدا بی خبر دوست دارم و چه زيباست چه زيباست كه من باشم و تو .... زندگي خلوتي آراست كه من باشم و تو بي گمان آينه مي خواست كه من با شم و تو با ز هم لطف خدا خواست كه با من باشي و چه زيباست چه زيباست كه من باشم و تو آرزوي گل مريم گل پونه گل ياس آرزوي همه گل هاست كه من باشم و تو عود ، اسپند ، حنا ، آينه، قرآن ، لبخند همه اسباب محياست كه من باشم و تو زندگي خواب و خيالی است كه من باشم و دل زندگي يك دو معماست كه من باشم و تو زندگي قصه ی شيرين و من و تيشه و كوه زندگي شرح دو شيداست كه من باشم و تو باز در خواب غزل پچ پچ گنگي پيچيد نكند اين همه رويا ست كه من باشم و تو اما این بار دیگه رویا نیست ....! سلام چون باد هوای کوی و برزن داریم پیراهنی از عبور بر تن داریم هر جاده قدم قدم تو را می گوید ما آمدنی به رنگ رفتن داریم پس از رفتنت آرزوهایم را دفن خواهم کرد ، دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عکس اتاقم را به پستوی زمان خواهم برد . نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ورود هیچ نگاهی را به رویاهایم نخواهم داد ، این را قول می دهم ....! ***** راستش حوصله ی هیچ چیزی رو ندارم پس بدون هیچ توضیح و مقدمه ای به همه تون می گم که : در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می خورد و می تراشد .... سرد است تبی که در تنم افتاده نام چه کسی از دهنم افتاده؟ یک روز یقینا خفه ام خواهد کرد دستی که به دور گردنم افتاده ( جلیل صفربیگی ) می گریم و چشم هایم از ابر پر است کافی است که دیگر دلم از صبر پر است ای چشم غزال کم بیا نزدیکم پاهای من از دویدن ابر پر است ( جلیل صفربیگی ) دیری است غمی سترگ دارد این شهر یوسف های بزرگ دارد این شهر پیراهن من سهم برادرهایم .... دیدید چقدر گرگ دارد این شهر جایی که تمام واژه ها هیس شود سجاده ترانه خوان ابلیس شود باید که تمام واژه ها را بارید شاید که خدای کاعذی خیس شود تینا .... خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد تینا ؟ هوای عید با خود بوی غم می آورد تینا ! مرا بی شعر در ذهنت مجسم کن نمی خندی ؟ تو وقتی نیستی این مرد کم می آورد تینا ! شب ِ بی شعر، چای ِ سرد ، عید ِ تلخ ، راه ِ دور بد ِ تقدیر دارد پشت هم می آورد تینا ! به جان تو ملالی نیست غیر از نیستی پیشم و این که غصه فکر دم به دم می آورد تینا ! کجای زندگی لنگ است وقتی من نمی خوانم جهان چیزی مگر بی شعر کم می آورد تینا ؟ تو را مشغول بودم قوری چینی خودش را کشت دوباره زهر جای چای دم می آورد تینا ! ( مهدی فرجی ) حالا تو نیستی .... باید کمک کنی کمرم را شکسته اند بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند نه راه پیش مانده برایم ، نه راه پس پل های امن پشت سرم را شکسته اند هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند آیینه های دور و برم را شکسته اند گُل های قاصدک خبرم را نمی برند پای همیشه در سفرم را شکسته اند حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند ( مهدی فرجی ) حرفت قبول .... ! حرفت قبول ، لایق خوبی نبوده ام وقتی بدم ، موافق خوبی نبوده ام عذرای پاک دامن اشعار آبی ام من را ببخش ، وامق خوبی نبوده ام فهمیدی این که خنده ی تلخم تصنعی است؟ اَلحَق که من منافق خوبی نبوده ام ! هر چه نگاه می کنم این روزها به خویش جز شانه های هق هق ِ خوبی نبوده ام این بادها به کهنگی ام طعنه می زنند من بادبان قایق خوبی نبوده ام من هیچ وقت شاعر خوبی نمی شوم ! من هیچ وقت خالق خوبی نبوده ام ! فهمیدم این که فلسفه ی من شکستن است هرگز دچار منطق خوبی نبوده ام حرفت قبول ، هرچه که گفتی قبول ، آه اما نگو که عاشق خوبی نبوده ام ! خاتون .... ! خاتون ! خودم کتیبه ای از آهم ، دیگر ز تو ملال نمی خواهم حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد ، من وازه های لال نمی خواهم تردیدی آن چنان که تو می دانی ، مثل خوره به جان من افتاده ست چیزی بگو که دلخوشی ام باشد ، تقدیر و احتمال نمی خواهم با این چنین تبسم کمرنگی ، برگشتنت قشنگ نخواهد بود سیب آن زمان که سرخ شود سیب است ، من هدیه های کال نمی خواهم روزی دلت گرفت و گمان کردی ، وقتش رسیده است که برگردی پای همان درخت اساطیری ، تقویم ماه و سال نمی خواهم من دلخوشم به این که کنار تو ، یک عمر آشنای قفس باشم پرواز را ز یاد نخواهم برد ، اما دوباره بال نمی خواهم آری ، اگر به خویش قبولاندم ، تو رفته ای و باز نخواهی گشت دل می دهم به هر چه که باداباد ! از مرگ هم مجال نمی خواهم .... ( بابک دولتی ) روزگار ما بد نیست .... ! و زندگی به مذاق گل شما بد نیست! پرنده حال و هوایش که در هوا بد نیست برای من که در این شهر بی کس و کارم دوباره خلوت شب های روستا بد نیست! شما بهار ، شما گل ، به دامنت داری برایتان ، گذر کُند روزها ، بد نیست! سری به کلبه نمناک من بزن ، خوب است برای تجربه و درک تنگنا بد نیست گرسنه ؛ عشق نمی فهمد و نمی داند چه چیز ، پیش خدا خوب نیست یا بد نیست چرا به حال خودم گریه ام نمی گیرد ؟ برای گریه هوای دلم چرا بد نیست !؟ دو تکه نان و نفس های از سر اجبار تو باورت نشود ! روزگار ما بد نیست !! از ارتفاع خشک درختان ، کلاغ ها گمراه اگر شدیم به تدبیر خود شدیم یا ما نهال خرم خلقت نبوده ایم گردی که داشت دامن صحرا ، فرو نشست بیهوده انتظار تهمتن چه می کشید ؟! (حسن احمدی فرد )
![]()
...نیستی و در ، دلش تنگ شده برای لطافت دستان نوازشگر تو تا رهاش کنی از شرّ هر چه قفل ناگشوده و کلید را بزنی و صبح بریزد توی تن اتاق ، تا گلیم کوچک مان قدمهایت را بگذارد روی چشمش و مبل پایش را دراز تر کند و در آغوش بگیرد تن خسته تو را و نوازشت کند بعد این همه ساعت دوری !
«تو نیستی و تمام خانه مان درد می کند» ....
... در را باز می کنی و می پرسم : باور می کنی ؟! ...![]()
![]()

دروغ بود .... !
گفتند طی شده است زمستان ، دروغ بود !
گنجشکهای مرده ! بهاران دروغ بود
فریاد می کشند که باران دروغ بود
اینها که بسته ایم به شیطان دروغ بود !
یا وعده های شوکت انسان دروغ بود
یعنی دروغ بود سواران ، دروغ بود !
افسانه بود رستم دستان ! .... دروغ بود![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


